یلدا

 

آخر پاییز، امشب شب دراز است و سیاه

هر کسی از ظن خود بر این شب تاریک می دارد نگاه

آن یکی کو دلبر شیرین زبانش در بر است

 تا سحر گه می نشیند در کنار و کام دل جوید ازو

 گر درازای شبش صد چون شب یلدا شود

 باز می نالد که ای خورشید پنهان شو به چاه

 وان دگر بیمار وتب دار غم است

 هر شبش همچون شب یلدا شب است

چشم می دارد : مگر پایان ندارد شام ما ؟ 

 چون سپیده سر زند  باز می بیند که روزش تیره روزی بدتر از دیشب شب است

 عاشق دلداده را دیگر مگو  در شب یلدا به زلف یار می پیچد

هزاران قصه می سازد  گهی پیدا به ماه روی یار و گه نهان اندر خم گیسو

  گهی تیری ز مژگانش نشیند بر دل و گه زنده می سازد

رهایش گر کنی امشب هزاران قصه و افسانه می سازد

وین یکی در خواب خوش گوید  چه فرقی دارد امشب شب ، شب است

جمع عاشق های صافی را ولی امشب شبی دیگر شب است

جام باده در کناری ساز و نی در دست یاری ساقی شیرین عذاری

نغمه های خوب و دلکش از دهان شکر افشان نگاری

حیف ازین یلدا شبی کآخر به پایان می رسد

 آخر و پایان ره نزدیک می گردد به من

دور از غوغای این روز و شبان

گوشه ای بنشسته ام

جوجه های آخر پاییز را اینک شمارش می کنم

 

/ 0 نظر / 17 بازدید