دل نوشته های یک هم نوع یک مادر - همسر-دختر

پدرم، برادرم، همسرم، پسرم، عشقم!

با تو ام که خود را جنسی برتر از من می
شماری.

من مادرت، خواهرت، همسرت یا دخترت نیستم. منم، یک زن، یک
انسان مثل تو، همراه تو تا انتهای عالم، نه یک موجود از سیاره ای دیگر که از دنده
چپ تو به وجود آمده و هرگز داستان های ساخته تو و مردان دیگر را باور نمی کنم.

 

فراموش نکن که در بطن من شکل گرفته ای و از ابتدا تا انتهای
آفرینش ترا در دامان محبت خود پرورانده ام. من می توانم تو و فرزندم را همزمان در
آغوش گیرم و بی آنکه لحظه ای به زن بودن خود و مرد بودن تو بیندیشم و بی آنکه به
حرفهای جامعه درباره سنگدلی تو وقعی بنهم، خود را در تو غرق کنم. آیا تو نیز می
توانی بی هراس از پچپچه های دیگر مردان چنین جسارتی داشته باشی؟

 

من عشق وحشی ام را در مقابل هزاران جفت چشم بی دریغ نثار تو
می کنم و تو در مقابل یک جفت چشم من نیز برای عشق ورزی، با دکمه های ماشین حسابت
درگیری.

آیا صرف زاده شدن با اعضایی متفاوت به تو این اجازه را می دهد
که مرا در قفس خودساخته ات اسیر کنی و طرح هایی از قبل پیش بینی شده در جامعه
دلخواه مرد سالارت را به من تحمیل کنی؟

 

اگر اینگونه است چرا من از این تفاوت به نفع
خود سود نبرم؟

چون قدرت بدنی ام کمتر از توست؟ پس احساس و عاطفه من که
نیرویش هزاران بار بر هر قدرت جسمی می چربد کجای خلقت جای می گیرد؟

 

آیا تو نیستی که در کتاب های اخلاق و عرفان و مذهب و ...
فریاد می کشی: "اصل انسان روح است، نه جسم؟"

 

کدام یک از اینها منسوب به روح است: قدرت بدنی
تو یا احساسات و عواطف من، که اگر نمی بود دنیا به جنگلی بدل می شد.

 

می گویی هم اینک نیز جنگل است؟ اگر تو برای اثبات قدرتت به
دیگر مردان به خاطر من می جنگی، پس شجاعانه بایست و بگو دلیل دعوایت چیست. چرا در
نهایت با مردان مجلس شور می گذاری و این چنین ختم جلسه را اعلام می کنی: "همه جنگ
های بزرگ دنیا به خاطر یک زن به راه افتاده!" .

 

چرا حسی مشترک میان ما در من با صفت منفی "حسادت" تفسیر شود و
در تو با کلمه متبرک(!) "غیرت"؟

 

چرا به من صفت حیله گری می دهی در حالی که همه درها را برای
به دست آوردن چیزهایی که می خواهم به رویم بسته ای و آنگاه که می خواهم با تدبیر
راه چاره ای برای شکستن حصارهایی بیابم که با خودخواهی آنها را دورم کشیده ای نامش
را می گذاری حیله و نیرنگ؟ من (زن تاریخی) چه راهی جز این داشته ام؟ صادقانه بگو.

 

اگر لحظه ای فراموش کنی آنچه حافظه جمعی به تو آموخته، آنچه
از کودکی در گوشت تکرار کرده اند و آنچه با توسل به باور های سنتی انجامش را برای
خود حق(!) شرعی می پنداری، می بینی که من از توام و تو از من، بی جدایی، با
احساسات، آرزوها، خواسته ها، نیازها و امیدهایی مشابه تو. اما چیزی در من هست که در
تو یا نیست یا اگر هست جسارت انجامش را نداری، من می توانم رها از قیود مردانه عشق
بورزم و با عشق ورزیدن روح خود را تعالی بخشم. ببین عشق کدامیک از ما پاک تر و
صمیمانه تر است؟ من ترا می خواهم که در کنارت محبت بورزم و محبت ببینم و روحم را
بیش از پیش در یک ارتباط انسانی بپرورم، تو مرا می خواهی تا به مردان دیگر ثابت کنی
در جدال شبانه روزی ات آنچه را می خواسته ای به دست آورده ای.

 

چشم من هرگز به دنبال جنگجوی دیگری نیست تا با تو ام، حتی اگر
در بده بستان عشق با تو مغبون شوم. صادقانه بگو، آیا تو نیز اینگونه ای؟

چرا به اینکه در کنار تو و همراه تو با مشکلات زندگی دست و
پنجه نرم کنم افتخار نمی کنی؟

چرا از اینکه در هنگام درماندگی دستت را بگیرم
شرمگینی؟

من و تو قبل از جنسیت مان از یک نوعیم، بشریم،
و به قول آن فیلسوف کوچک ما شعور همه آفاق هستیم.

تا کی مرا در پرده می خواهی؟

آیا از دیدگاه تو عفاف تنها با پرده نشینی ممکن است؟

نشنیده ای داستان آن عفریت را از زبان شهرزاد
که زنی را در صندوقی آهنین در قعر دریا برای خود حبس کرده بود و گاه که همراه
صندوقش از دریا بیرون می آمد و در صندوق را باز می کرد دخترک او را روی زانوی خود
می خوابانید و به تعداد انگشترهایی که به بند ابریشمین دور گردنش آویخته بود با
دیگران نرد عشق باخته بود و همچنان به تعداد انگشترها می افزود؟

با عشق و باور تو من پاک می مانم، هر جا، هرزمان، در بودت، در
نبودت و آن هنگام که خسته و درمانده از روزگار وحشی به سویم بیایی ترا در آغوش می
گیرم و از چشمه روح و جانم سیرابت می کنم اگر باورم داشته باشی، و اگر نداشته باشی
و مرا همراه خود ( فقط همراه، نه بیش تر و نه پیش تر و نه پس تر ) ندانی برای
انتقام از تو خود را آلوده نمی کنم، بلکه فرسنگها ترا از خود می رانم یا می سپارمت
به آنهایی که ارزان فروش روح اند و تو مرا همچون آنان می خواهی.

 

مرد من!

پدرم، برادرم، همسرم، پسرم، عشقم!

باورم کن و قفسم را بشکن تا ببینی داستان آن دخترک صندوق نشین
تنها افسانه ای است که اجدادت برایم ساخته اند تا مرا در کنج عزلت نگاه دارند.

باورم کن تا کنار تو و دست در دست تو جهانی بسازم سرشار از
عشق برای آیندگانم، برای فرزندانم.

 

و ایمان دارم کم نیستند زنانی که خود باور دارند از دنده چپ
مرد برخاسته اند و چیزی کم دارند و در ذهن شان معیارهایی برای خوشبختی ساخته اند که
در نهایت به ارزان فروشی روحشان منجر می شود و به این باورهای نادرست مردان دامن می
زنند؛ و در میان مردان نیز بسیارند انسان هایی که به همه موجودات دوپای عاقل فارغ
از زن یا مرد بودن شان به دیده انسان می نگرند؛ و قابل ستایش اند انسان هایی که پیش
و بیش از هر چیز به انسانیت بها می دهند.

/ 0 نظر / 23 بازدید