معجزه زمان

و امروز به دو چشم خویش دیدم معجزه زمان را

که لحظه ای از دویدن نمی ایستد.

از خاطراتم جا مانده ام و تصویر ها را گوشه ای تاریک و متروک از ذهنم جا داده ام

نمیدانم ایا بازگشتی خواهم داشت به هزاران قطعه تصویر تو

فقط فریاد زمان را میشنوم که در بدو زایش هر ثانیه نفیر میزند

دستم را بگیر.یالا باید بدویم

و راست می گوید زمان

ایستادن انسان را پوک میکند

وقتی پوکیدی دیگر در جریان نیستی

میخواهم بیاموزم از زمان که چشمانم را ببندم.بگذرم و هیچ نپرسم که از چه میگذرم.

مهم اینست که اینجا نباشم

/ 0 نظر / 16 بازدید