قرار نیست....

 

قرار نیست همه ی صبح ها شبیه هم باشند

می تواند نور بتابد از پنجره، همسایه های بام ،این کلاغ های سیاه ! کمتر قار قار کنند و ماشین نباشد.

قرار نیست همیشه صبح ها مرد با صدایی نامفهوم و عجیب داد بزند : آآآهننننن کااااابیییییییینت، مبلللل ، می خر...

گاهی صبح ها گل می فروشند سبزی فریاد می کنند

گاهی هم دوست می داری عاشق برخیزی نان سنگک بخری و در نانوایی مردم را تماشا کنی و بعد برای خودت بهترین صبحانه را آماده کنی .شالگردن ببافی

باتری ساعت دیواری را بالاخره بعد از ماهها عوض کنی ، روی کنترل تلویزیون که وسط اتاق است پا بگذاری ،یک لیوان بشکنی .

به هیچ جای صبح های عمرت بر نمی خورد اگر کله ی سحر پاستیل بخوری

برای دوستت صبح بخیر با 5 تا X xxxX بفرستی

می توانی اما کمی دلت تنگ شود

برای خیلی آدمها ، فصل ها ،خاطره ها، رودها، گنجشک ها ...اما فقط کمی

هیچ چیز نباید صبح زیبایت را خراب کند

دلتنگ باش اما کمی.

* امروز چشمانم در آینه صاف صاف بود و می درخشید

 

مثل آنروزها که تو بودی

 

امروز پر بودم به قول سهراب از راه چمن سبزه گلهای ریز پل رود پر بودم و سرشار

/ 1 نظر / 14 بازدید
azita

[تایید] عالی بود بگوازچی میترسی