کوچه

کوچه از ازدحام خالی ماند، کوچه از ردپای من از تو

کوچه پس میزند تمامش را ، در هیاهوی از بمان وبرو

دونفس مانده تابه تنهایی، دونفس تا به خود فرورفتن

مانده ام پشت پنجره خالی، روبرویم حصاری از آهن

باصدای تفنگ پلکم را ، روبه خوابی سیاه می بندم

باصدای تفنگ می گریم ، باصدای تفنگ می خندم

تو نماندی که تکیه گاه شوی، تو نماندی که جنگ بگریزد

کوچه خالیست در نبودن تو ، مرگ از گوشه هاش می ریزد

این حوالی به رنج می بالد ، این حوالی به رنج میمرد

زن تنهایی این حوالی باز، چادرش را به دست می گیرد

چادری مثل سالهای خودش، تلخ وسنگین ورنگ ورو رفته

تیرباران درون مغزش هست، تیر باران آخر هفته

گیج گیجم خدای من گیجم، گیج هذیان های طولانی

باخودم عشق می کشم اینجا، روی بوم سیاه، پنهانی

کوچه درپشت خواب من تنها، کوچه در پشت خواب من خالی

مانده ام روبروی لاشهء خود، مرگ من اتفاق بی حالی

خواب خود را به دست میگیرم، میروم تابه عمق یک کابوس

در خودم می تپم تمامم را، قلب من مرده وای صد افسوس!
/ 0 نظر / 18 بازدید