آن باش که هستی

 

گویند: شغالی چند پر طاووس بر سر و روی
خود بست و خود را آراست و به میان طاووسان رفت.طاووس ها او را شناختند و با منقار بر
بدن او زدند.

 

شغال از میان آن ها گریخت و به جمع شغال
ها رفت . اما گروه شغالان نیز او را به جمع خود راه ندادند و روی خود را از او برمی
گرداندند.

 

ناگهان یک شغال پیر به نزد شغال خودخواه
آمد و گفت: اگر به آنچه بودی و داشتی قناعت می کردی نه منقار طاووسان می خوردی و نه
نفرت همجنسان خود را برمی انگیختی.

 

 

 

((آن باش که هستی و خود را زیباتر از آنچه
که هستی نشان مده.))

/ 0 نظر / 17 بازدید