تو آمدی

  

در انحنای جاده تنهایی ام

 

ودر فرار از ازدحام دروغین این همه درختان بی سایه

از ترس هجوم شاخه های بی برگ و ریشه های بی پایه

ناگهان تو سر زدی

نه! من در زدم شاید

آری من در زدم تو گشودی

ومن سرشار از تو شدم

شکوفه های تو بر سرم باریدن گرفت

دامنم پر از رازقی ها و اقاقی های تو شد

سایه ی سبز نگاهت بر دل نشست

ومن لحظه ای کویرم فراموشم شد

اما بهار همیشه سبز

من شاخه تکیده این سرزمین بی درخت بی سایه ام

اینجا درختی نیست سایه ای نیست

من همیشه زیر سایه خویش نشسته ام ، خوابیده ام ، حرف زده ام

آخر ناگهان تو از کجا سر رسیدی

اینک انتظاری نیست مرا

نه زابری نه زباران بهاری

نه ترنم های شبنم نه آواز قناری

بی ابر و باران و بهار

بی برگ و بی سایه و بی درخت زندگانی سخت است اما بد نیست 

/ 2 نظر / 9 بازدید
هانیه

برایــش نوشتــم: "" بــه امیــد فــردای بهتــر"" دو هفتــه بعــد شنیــدم ازدواج کــرد... بعــدهــا فهمیــدم آن روز " الــف" " فــردا " را یــادم رفتــه بــود بنویســم ...!

ماشا

سلام گرامی دوست مهربان. دیمه خاو دالی نویشتویر مه یم! خوابی دیده ام در بیداری. کابوسی به وقت هوشیاری.شوئی گیر شب شده ام در روز روشن.. واتوره با کابوس به روز است و منتظر نقد و نظرت.