مــــــــــــــــداد ســــــــــــــــــــــــــــــــــــفید

 

 

همه ی مداد رنــــــــــــــگی ها مشغول بودند...به جز مداد سفید...هیچ کسی به او کار نمی داد...همه می گفتند:{تو به هیچ دردی نمی خوری}...یک شب که مداد رنگی ها...توی سیاهی کاغذ گم شده بودند...مداد سفید تا صبح کار کرد...ماه کشید...مهتاب کشید...و آنقدر ستاره کشید که کوچک وکوچک و کوچک تر شد...صبح توی جعبه ی مداد رنگی جای خالی او با هیچ رنگی پر نشد...

/ 0 نظر / 11 بازدید