معتاد(از زبان یک زن)

 

هر روز که از خانه بیرون می رفت، دعا می کردم که برنگردد.دلم می خواست یک روز بیایند و بگویند، مرده است.چطورش مهم نبود، فقط می مرد!اما هر روز غروب می رفت و نیمه شب یا صبح خیلی زودرمی گشت. مثل روحی که شب از خواب برمی خیزد و براه می افتد.کاری به کار من نداشت،اما حضورش، بودنش، فقط بودنش بدون هیچ کلامی، موجب آزارم می شد.بعضی وقت ها که چیزهایی راجع به آدم هایی مثل او
از تلوزیون می شنیدم و یا جایی می خواندم از خودم می پرسیدم، چرا مردم راجع به چیزیکه نمی دانند حرف می زنند. نه چیزی از من می دزدید و نه تا حالا کتکم زده بود. اماهر وقت که بود با خودش وحشت می آورد.

 رویاهای دوره کودکی دور و دراز می نمود و خاطرات
کودکی ام مثل به یاد آوردن قصه های پریان می مانست. خودم را دیگر در آینه نمی شناختم.
آن دختر بازیگوش و سر حال به زنی فرتوت با پلک هایی فرو افتاده تبدیل شده بود. هر دقیقه
و هر لحظه از خودم می پرسیدم: چطور اینطور شد؟ چطور به اینجا رسیدم؟ جوابی نداشتم…
جوابی نبود!

 خیلی کم اتفاق میافتاد که به سراغم بیاید. از او
وحشت داشتم و این را خوب می دانست. من را فقط برای حرف زدن می خواست، برای گوش کردن
و من هم گوش می کردم. خواهرش می گفت ضریب هوشی اش خیلی بالاست و اگر از راه بدر نمی
شد، حتما برای خودش کسی می شد .

 آن شب هم یکی از آن شبها بود که نیمه شب به خانه
آمد. بیدار بودم و خودم را به خواب زده بودم و او آمد بالای سرم، و بیدارم کرد و شروع
کرد به حرف زدن. جمله هایی نیمه نصفه و گاهی کلماتی که چند بار پشت سر هم با ریتمی
کند تکرار می شد تا به سامان برسد. از این که چقدر بدبخت است و کاش زندگی او را به
این راه نمی کشانده و از ترک کردن گفت. این که همین روزها می رود وخودش را تحویل میدهد
تا ترک کند. دلم برایش سوخت و سعی کردم آرامش کنم.

 عادت ماهیانه ام که به تاخیر افتاد، وحشت کردم و
بعد یک روز رفتم پیش دکتر زنان، او به من گفت که حامله ام. نشستم روی زمین و زار زدم.

 هر روز جلوی آینه شکمم را نگاه می کردم و وقتی می
رفتم حمام، توی آن آینه نیمه شکسته که او یک شب از عصبانیت این که خوب به حرف هایش
گوش نمی کنم آن را شکسته بود، شکمم را برانداز می کردم و فکر می کردم از روز قبل بزرگتر
شده. اما این طور نبود، کوچک تر از آن بود که رشدش به چشم بیاید.

 با این که عاشق کودکی که قرار بود متولد بشود بودم
، اما حتی تصور این که نشانه ای از او را با خود داشته باشد و تمام عمر با گوش های
او یا حتی چشم ها و دهانش ،جلوی چشم هایم مواجه باشم، مرا وحشت زده می کرد.

 یک روز ظهر، خورشید درست وسط آسمان بود و چقدر خوب
می درخشید. ماه ها بود که پشت ابرها بود و من استخوان هایم یخ می زد. دست هایم سرد
سرد بود و در درون من چیزی بزرگ تر می شد و هر روز وحشتم را بیشتر می¬کرد.

 آن روز گرم بود. رفتم و توی حیاط کوچکمان که کف سیمانی
داشت نشستم و رویم را کردم به طرف خورشید، گرم شده بود آنروز. بعد هم دردم گرفت. یک
لحظه و بعد دیگر نبود. خودش فهمیده بود که با آمدنش مادرش را دچار غمی بزرگ خواهد کرد.

 توی باغچه کاشتمش و بالای سرش زار زدم. هنوز هم آنجاست
و خوب می فهمد که مادر، تحمل بزرگ شدن او را نداشت.

 آن شب که آمد خانه، چشم هایم شده بود، کاسه خون از
بس گریه کرده بودم. بیدار بیدار بودم که آمد و من نمی خواستم بخوابم. چیزی نگفت، چیزی
نپرسید. اما من داد زدم و نفرینش کردم که پسرم را کشته است . که چون خون او توی رگ
هایش بوده ،هیچ وقت بدنیا نیامده  است. انتظار
داشتم به طرفم حمله کند و شاید مرا بکشد، اما هیچ چیزی نگفت. انگار برای اولین بار،
من لب به سخن گشوده بودم و او گوش می کرد.

 صبح، چشم باز کردم. دیدم رفته است و هیچ وقت برنگشت.

 چند وقت از گم و گور شدنش گذشته بود؟ مادر می گفت
سه سال. سه سال می شود … روز وشب. یادم نمی آمد شبی بدون کابوس آمدنش سر کرده باشم.
رفته بود و هیچ خبری از خودش نداده بود در این سه سال. برای همه مرده بود و برای من
هنوز زنده و حاضر. هر شب، صدای باز کردن در را می شنیدم و صدای کفش هایش که روی زمین
کشیده میشد و پاشنه اش را پشت پایش خم کرده بود. لخ لخ کنان می آمد و می رفت توی آشپزخانه
،صدای کتری آلومینیومی که زیر شیر آب پر می شد و سر ریز می کرد. صدای کبریت کشیدنش
و چای ریختنش. همه آن کارها را در تاریکی می کرد، درست مثل وقت هایی که نرفته بود.

 همه اش را می شنیدم ، اما چیزی به مادر نمی گفتم.
او هم می دانست و چیزی به من نمی گفت. مادر شبها می آمد و کنارم می خوابید تا به قول
خودش نترسم. پشتش را به من می کرد، اما مطمین بودم که تا من نخوابیده ام او بیدار است.

 گاهی اما دلم برای بچه¬ام حامد تنگ می شد، درست است
وقتی کاشتمش یک تکه گوشت بود و بس، اما می دانستم که پسر است و با خودم حساب می کردم
،الان چند وقتش شده بود، اگر زنده بود. بچه هایی را که توی کوچه و خیابان می دیدم از
مادرشان می پرسیدم، چند سالش است و وای به حالم اگر می گفتند دو یا سه سال!

 تا در پیچ کوچه گم شوند یا مادرک نگاه آنچنانی و
چشم غره نمی کرد، چشم ازشان برنمی داشتم. حامد من… وای، هم قد حامد من است…

 گاهی حتی حامد شب ها می آمد بالای سرم و آب می خواست.
چشم باز می کردم تا ببینمش ، رفته بود پسرکم.

 خبر اوردند، مرده است.حتما جایی از سرما یخ زده بود
یا زیادی مصرف کرده بود. نمی دانم اما مرده بود و از آن شب دیگر صدای لخ لخ کفش هایش
را نمی شنیدم. صدای کتری آلومینیومی که زیر شیر آب پر می شد را هم نه.

 حامد اما کماکان گاهی وقت ها از خواب بیدارم می کرد
و آب می خواست و چشم که باز می کردم غیبش میزد.

 او که آمد، گفتند مرا دیده است و از من خوشش آمده.
هنوز ازدواج نکرده بود.

 به مادر گفتم، ردش کند، پسری که می آید زن بیوه را
بگیرد ، حتما یا عقلش ناقص است یا ریگی به کفشش.

 احتیاجی به هیچ مردی نداشتم. خوب بود زندگیم و همین
که حامد را توی باغچه ام داشتم، بس بود. حتما سبز می شد یک روز. اما مادر نگران پیری
و بی کسی ام بود. چند سال مگر داشتم؟ بیست و یک سال!

 آنقدر آمد و رفت که مادر گفته بود، با خودم صحبت
کند. ندیده بودمش تا آن وقت. خوب لباس پوشیده بود و چندان هم کم سن و سال نبود.

 گفت مرا دیده که ذل زده ام به یک پسر بچه سه چهار
ساله توی پارک و حتی پلک هم نمی زنم، که می داند سه سال به پای شوهر معتادم ایستادم
و درخواست طلاق نکردم، تا خبرش را بیاورند. خودم کار کرده ام، برای خانم هایی که توی
خانه شان واقعا خانم اند ،و نوبتش هست ، خانمی خودم را کنم. آن قدر راحت از احساسش
گفت که در عمرم نشنیده بودم و در عین حال آرام ترین آدمی بود که دیده بودم.

 یک دفعه برایش از حامد گفتم. گفتم، پسری دارم که
گهگاه شب ها آب از من طلب می کند و تا بیدار می شوم خودش را قایم می کند.

 گفت عیبی ندارد. گفت امیدوار است یک روز حامد خودش
را به او نشان بدهد، یا او را هم صدا بزند.

 این حرفش به دلم نشست. بچه ام را دوست داشت و می
خواستش.

 گفتم: قبول!

 خندید، با صدای بلند. خنده اش را هم دوست داشتم

/ 0 نظر / 17 بازدید